او گاهی وقتها از خط موازی و ... حرف میزد
من از جاده
و تو از رویاها
من از خستگی
و تو از نگرانی
من از حقیقت
و تو از خیال
من از تو
و تو از آغوش دیگری
حرف میزدی.
برچسب:
نویسنده: کیان حسینی
او را درگیر چه کردی؟
تکلیفش را حساب کردی که چه میشود؟
نگفتی که ممکنه قلبش بشکنه و روحش بمیره!
روحی که از تو به امانت گرفته است
...
برچسب:
نویسنده: کیان حسینی
برچسب:
نویسنده: کیان حسینی
تو داستان زندگی،منو خودی زد ...
کاش میشد بگم از حریف خوردم ...
*************************
شناختم تو را،غریبه نیستی با من
تاریکتر از آن هستی که او تو را گم کند!،کجا میشود تو را گم کرد؟!!!
گم شده ای هستی که برای بخت بد او یک سیاهی تمام عیاری...
برچسب:
نویسنده: کیان حسینی
باور کنی یا نه
بود روزهایی که او فقط پرسه میزد
و
درد دلش را به آهی که میکشید،به قدمهایی که میزد،به کف خیابونی که نگاهش را دزدیده بود
و
به زبری دیوار،دود سیگار و تیر برق کم نور ته کوچه میگفت...
به بارانی که بی وقت میبارید و به سرمایی که رمقش را بریده بود
برچسب:
نویسنده: کیان حسینی
او نمیدانست چرا وقتی با تو حرف میزد
همه میگفتن( او )دیوانه است !!!
برچسب:
نویسنده: کیان حسینی
برچسب:
نویسنده: کیان حسینی
بین این کلمات دنبال چی میگردی؟
اینها همه و همه خود تو هستی
آره،خودِ خودت
او هم ی روزی واسه رفتنت دلشوره داشت،لعنت به تو
برچسب:
نویسنده: کیان حسینی
حال که او از تو خیلی دور شده...
خیالت راحت، خدایی بود که نگهدارش شد
برچسب:
نویسنده: کیان حسینی